یک صدف از هزار: مجموعه پانزده داستان کوتاه درباره زندگی حضرت علی (ع)

یک صدف از هزار: مجموعه پانزده داستان کوتاه درباره زندگی حضرت علی (ع)

یک صدف از هزار: مجموعه پانزده داستان کوتاه درباره زندگی حضرت علی (ع)

Publication year :

1376

Number of volumes :

1

Publish number :

اول

Publish location :

قم

(0 آرا)

QRCode

(0 آرا)

یک صدف از هزار: مجموعه پانزده داستان کوتاه درباره زندگی حضرت علی (ع)

امیرمؤمنان على(ع) پیشوایى است که همه فضایل را در خود، جمع کرده است. آشنایى با گوشه‏ هایى از شخصیت او، هر انسانى را شیفته خود مى‏کند. از آن‏جا که همه انسان‏ها از کودک تا بزرگ سال به چنین اسوه ‏هایى نیاز دارند باید در شرح این فضایل در همه قالب‏ها کوشید. اثر حاضر، در قالبِ داستان، اندکى از این رسالت را به دوش گرفته است.امیرمؤمنان على(ع) پیشوایى است که همه فضایل را در خود، جمع کرده است. آشنایى با گوشه‏ هایى از شخصیت او، هر انسانى را شیفته خود مى‏کند. از آن‏جا که همه انسان‏ها از کودک تا بزرگ سال به چنین اسوه ‏هایى نیاز دارند باید در شرح این فضایل در همه قالب‏ها کوشید. اثر حاضر، در قالبِ داستان، اندکى از این رسالت را به دوش گرفته است. شب قدر که می شود، همه از جان و دل، گدای امیر المومنین می شوند چون سرنوشت یک یکشان نوشته می شود. اما، قبل و بعدش به مولا کاری ندارند. این کتاب کمی و فقط کمی شما را با پدر مهربانت، امیرالمومنین آشنا می کند. بریده کتاب(۱): یا امیرالمومنین! کوفیان بیچاره شده اند. سیل هستی شان را تباه ساخته است. چاره کار تنها به دست شماست. امام روبه قبله ایستاد. با حالتی عجیب نماز خواند. این همان دست هایی است که به سر یتیمان کشیده شده است. برای خدا شمشیر زده است و حالا هم برای خدا بالا می رود. نماز امام تمام شد و برخاست. از محل نمازش چوبی برداشت، فرات کف بر لب آورده بود. چند بار با چوب به آبها زد. ای آب ها شما به فرمان خدایید، به امر او آمده اید حالا هم با اجازه و قدرتش فرو روید. یک باره انگار چیزی به هم خورد. مردم به آب ها نگاه کنید، دارد پایین می رود. ص ۷۲ بریده کتاب(۲): بازهم نگاهم به نگاه پدربود و چشم درچشمان اشک بارش دوخته بودم. بعضی وقت ها چشم ها حرف هایش را می زنند و می فهمند که زبان ها از گفتنش عاجزند آیا پدرمی دانست که درباره مرگ امشبم چطورفکرمی کنم؟ بریده کتاب(۳): دورامام شلوغ بود امام ازمیان جمعیت نگاهی به مرد انداخت و در چشمانش سوسوی نیازی را دید. ایستاد تا مردم رفتند و مسجد خلوت شد مرد جلوآمد و در چهره امام نگاه کرد. آن قدرصمیمی بود که می توانست بی هیچ مقدمه ای خواسته اش را بگوید – علی جان زمان درازی است که من وهمسرم آرزویی داشته ایم…