اشاره ای بر مهدویت در نهج البلاغه

نویسنده: افشین شیرکانی انتظار، سهم چشمانی است که رو به آفتاب زیسته اند . سهم دستانی است که شبانگاهان در وسعت نیایش به جانب آسمان ریشه دوانیده اند . سهم دل هایی که چون کبوتران خونین بال در بی نهایتی سرخ جاودانه تپیده اند . گام هایی که چون جنون گردباد، واژگون رقصیده اند تا تنهایی خاک را با آسمان در میان نهاده باشند و این است که منتظران، مجنون زادگان لیلای وجودند . عاشقانی دلسوخته که لب به زمزمه تر کرده اند و در دل، شور و شوق و امید پرورانده اند و پای افزاری از صبر و شکیب ستانده اند تا خستگی راه مجالشان ندهد که به «ماندن » بیندیشند که باید «رفت » تا به «راه » پیوست چرا که «رفتن به راه می پیوندد و ماندن به رکود» (۱) . پس باید روانه بشویم تا جاودانه شویم . مسلمان یعنی راهی راه انتظار، نه! که راه، خود انتظار است و مسلمان، منتظر . انتظار، شوق است، غنچه است، شکفتن است . انتظار، شوق غنچه های شکفتن است و منتظر، زیباترین شکوفه خاک تا باغبان از راه در رسد و به میوه اش بنشاند و او روزی خواهد آمد . از لای درخت ها، از میان اطلسی ها، دشت ها، دریاها . آمدنش را نوید داده اند و خواب ها سالیانی است که برای هم، آمدنش را تعریف می کنند . یادش به خیر! آن سال هایی که گذشت . سال هایی که من کودکی بودم بازیگوش . پیرزنی مسیحی همسایه ما بود . دلش که می گرفت; دمدمه های غروب، کنار پنجره می نشست و گلدان شکسته اش را آب می داد . یک روز گفتم: «ننه ملیکا! گل ها کی گل می دهند؟!» گفت: «هر وقت که او آمد!» . گفتم: «کی؟!» گفت: «نمی دانم ولی خواهد آمد!» . خدا بیامرز; مادر بزرگم همیشه می خندید و می گفت: «من می دانم!» . از آن سال ها بیشتر از این چیزی به یادم نمی آید . چند سال بعد ننه ملیکا مرد و چند سال بعد از آن هم خدا بیامرز، مادر بزرگم . یادم می آید که قرآن خواندن را پیش او یاد گرفتم و همینطور نهج البلاغه را که غروب ها برایم می خواند تا این که چند سال بعد پدر بزرگم نیز به سرای معبود شتافت و تمام سادگی ها و صداقت هایش را به جهان پاکی ها برد . یادش بخیر! صندوقچه اش را که باز کردیم به جز چند تا مهر و جانماز و یک پارچه سبز که تا کرده بود، چیز دیگری نیافتیم . وقتی مادرم تای پارچه را باز کرد کاغذی وسطش بود . با چشمانی حیرت زده و با بهتی آمیخته با کنجکاوی به سرعت تای کاغذ را باز کردم . عرق سردی بر پیشانی ام نشست . پاهایم بی حس شد . انگار یک عمر غفلت و پشیمانی بر گرده ام آوار می شد . آری! خط خدا بیامرز مادر بزرگم بود . چهارده سالی می شد که از نوشته شدنش می گذشت . با خط مکتبی اش نوشته بود: «قرآن و نهج البلاغه ام برای نوه ام - علی - تا شب های جمعه یادی از مادر بزرگ و ننه ملیکا بکند» . قلبم به شدت می تپید . صورتم سرخ شده بود از شرم . به سرعت به طرف خانه قدیمی مادر بزرگ رفتم . همان طاقچه ای که مادر بزرگ همیشه قرآن و نهج البلاغه اش را روی آن می نهاد . همان خانه ای که در آن با ننه ملیکا بارها چای خورده بودیم . اتاق پر از گرد و غبار بود . غباری غلیظ طاقچه را پوشانده بود . دو استکان، یک گلاب پاش، یک سنیی چای و پارچه ای سبز که مادر بزرگ، قرآن و نهج البلاغه را لای آن می پیچید . پارچه را که باز کردم قرآن را ندیدم ولی نهج البلاغه هنوز همان طور که مادر بزرگ نهاده بود، سر جایش بود . اشک در چشمانم جمع شده بود . انگار تمام تنم از حسی گرم پر شده بود، از حسی گمشده، از حسی معصوم . همه چیز دور سرم می چرخید . بغض گلویم را گرفته بود . به یاد آن روزها افتادم که ننه ملیکا دلش می گرفت و می گفت: «کسی خواهد آمد!» و گلدانش را آب می داد و مادر بزرگ مهربان می خندید . آن روزها چیزی نمی فهمیدم . شاید نمی فهمیدم که ننه ملیکا چرا دلش می گیرد؟! چرا همیشه منتظر گل های گلدان است؟! چرا نمی دانست چه کسی خواهد آمد و چرا مادر بزرگ مهربان می خندید؟! نهج البلاغه را که برداشتم از اتاق بیرون آمدم . آسمان آبی بود، درست پانزده سال پیش . امشب که برای چندمین بار نهج البلاغه را گشودم متوجه چیزی شدم . متوجه شدم که بعضی صفحه ها بیشتر تا خورده اند . بیشتر جرم گرفته اند و بیشتر ورق خورده اند . خوب نگاه کردم: «خواهش نفسانی را به هدایت آسمانی باز گرداند و آن هنگامی است که (مردم) رستگاری را تابع هوی ساخته اند و رای آنان را پیرو قرآن کند و آن هنگامی است که قرآن را تابع رای خود کرده اند .» (۲) «آگاه باشید که فردا - و که داند فردا که چه پیش آرد - فرمانروایی که از این طایفه (امویان) نیست، عاملان حکومت را به جرم کردار زشتشان بگیرد (و عذری از آنان نپذیرد) زمین گنجینه های خود را برون اندازد و کلیدهای خویش (از در آشتی تسلیم او سازد) پس روش عادلانه را به شما و آن چه از کتاب و سنت مرده است زنده فرماید .» (۳) و در همین ادامه هست که حضرت اشاره به ظهور کسی دارد که خواهد آمد، آن هنگام که بیداد غوغا می کند . وقتی به آن سال ها برمی گردم، وقتی آن روزها را مرور می کنم; می فهمم که ننه ملیکا چرا دلش گرفته بود؟! چرا غروب گلدان ها را آب می داد؟! و برای چه از شهر و دیار خویش فرار کرده بود و همسایه ما شده بود . مسلمان نبود ولی ننه ملیکا مانده بود . از همه تعلقات آن جا رهیده بود . وقتی مادربزرگ می خندید شاید با زبان بی زبانی، دنباله همین خطبه بود: «پس بر سنت پیامبر بمانید که برپاست و بر آثار (او) که هویداست و عهدی که زمانی بر آن نگذشته و نشانی که از پیامبر به جا مانده .» (۴) انگار مادربزرگ مدام منتظر بود . منتظر کسی که بیاید و گل های گلدان ننه ملیکا را گلباران بکند . کسی که هر صبحگاه، گل های باغچه به او سلام کنند، صبح بخیر بگویند . کسی که بعد از هیاهوی رعد و برق، بعد از شبی باران خورده، برای گنجشک های مرده گریه می کند و شاخه های شکسته را دوباره سبز خواهد کرد و تمام علف ها و گل ها و پرنده ها را با نام کوچکشان صدا خواهد زد . شب از نیمه گذشته بود و من در جاذبه یادگار زیباترین سال های رهایی ام، رها بودم و در بهت چشمانم شبانه پرسه می زدم چرا که بعضی از صفحه ها از بس برگ خورده بودند; خودبخود باز می ماندند: «پس چون شما گردن در طاعت او [پیامبر] گذاشتید و او را بزرگ داشتید، مرگ او در رسد و زمانش به سر رسد . پس از مردن او، چندان که خدا خواهد درنگ کنید تا آن که برای شما کسی را آشکار سازد که فراهمتان آرد و با هم سازوار سازد .» (۵) مگر مادربزرگ فلسفه خوانده بود؟! مگر فقه و کلام خوانده بود؟! مادر بزرگ چیزی جز زیباترین طبیعت یک انسان نبود . زیباترین شکل ساده سرنوشتش بود و شاید همین بود که او را به نهج البلاغه مشتاق کرده بود که در لابلای کلامش در اوج تاراج باغ از «آمدنی » خبر می داد . کسی خواهد آمد و در اوج بی ترانگی باغ، تمام باغچه ها را لبریز از زمزمه خواهد کرد . تمام گل ها را و سکوت پرنده ها را ترانه خواهد کرد . دیگربار و دیگربار که نگاه کردم; دیدم که مادربزرگ هم، دلش گرفته بود; آن هنگام که در چشمان من می خندید و شاید راز یگانگی مادربزرگ و ننه ملیکا در همین دلتنگی هایشان بود، در گریه هایشان، در امیدشان و در کلامی غریبانه، انتظار . انگار آن جاهایی را بیشتر خوانده بود که دردهایشان را واگویه کند; آن جا که هم صحبت چاه تنهایی، فتنه ها را از سر درد اشارتی می کند: چپ و راست رفتن گرفتند بر پیمودن راه های ضلالت و واگذاردن راه های هدایت . پس بدان چه بودنی است و انتظار آن می رود; شتاب میارید! و آن را که فردا خواهد آورد; دیر مشمارید . چه بسا شتابکاری که چون به چیزی که می خواست رسید; دوست داشت که کاش آن را نمی دید . «و چه نزدیک است امروز به فردایی که سپیده آن خواهد دمید .» (۶) شاید آنگاه که شبگاهان، خواب باغچه از ارواح تبرها آکنده بود و روز، بیداریش چیزی جز هراس داس ها نبود و گریه و اشک تنها هم صحبت صبح و سپیده بودند; مادر بزرگ برای دل تنهایی اش، برای ننه ملیکا و برای تمام مردم شهر، چیزی خوانده بود: «آی مردم وقت است که هر وعده نهاده درآید، و آن چه را نمی شناسید نزدیک است از پرده برآید .» (۷) «هر که از اهل بیت بدان رسد با چراغی روشن در آن راه رود و بر جای پای صالحان گام نهد تا بند از گردن ها بگشاید و از بندگی آزاد نماید . جمع گمراهان را پراکنده گرداند، و پریشانی مؤمنان را به جمعیت کشاند و نهان از مردمان باشد . پی شناس به نشان او راه نبرد هر چند پیاپی نگرد . پس در آن فتنه، مردمی ذهن خود را چنان تیز کنند که آهنگر تیغ را زداید و دیده هاشان به تفسیر قرآن که شنوند روشن شود چنان که باید بام و شام جام های حکمت نوشند و در تکمیل نفس بکوشند .» (۸) غروب انگار همهمه ای بود که بر سینه مادربزرگ مثل آواری فرو می ریخت و او را سراسیمه به جانب نهج البلاغه می کشاند . شاید خیلی وقت ها چیزی نمی فهمید; ولی در دلش خبری بود که کسی خواهد آمد . هوای کوچه پس کوچه های چشمش همیشه بارانی بود . بوی گریه می داد و غمی غریب، چون بوی باران خورده خاک قلبش را آکنده بود . آن روز که ننه ملیکا مرد، غروب بود و در خیابان، لاله های پرپر بر دستان مرثیه تشیع می کردند . کوچه پر از بوی باروت و جنگ بود و مادران فرزندانشان را داماد فرشتگان می کردند . «و چه نزدیک است امروز، به فردایی که سپیده آن خواهد دمید .» (۹) کلید واژگان (برچسب ها): انتظارنهج البلاغهمهدویت پاورقی ها: ۱ . صفارزاده، طاهره، بیعت با بیداری، چاپ سوم، زمستان ۱۳۶۵، انتشارات نوید شیراز، ص ۸ . ۲ . شهیدی، سید جعفر، ترجمه نهج البلاغه، چاپ پنجم، تهران ۱۳۷۳، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، خطبه ۱۳۸، ص ۱۳۵ . ۳ . همان . ۴ . همان، ص ۱۳۶ و ۱۳۵ . ۵ . همان، خطبه ۱۰۰، ص ۹۳ . ۶ . همان، خطبه ۱۵۰، ص ۱۵۰ . ۷ . همان . ۸ . همان . ۹ . همان . منبع: موعود جوان > بهمن و اسفند ۱۳۸۱، شماره ۲۴ ، صفحه ۱۱